Skip to Content
بازگشت به صفحه کامل

متیل(افسانه های رایج استان)

متیل پيرزن و بزش

پيرزني يك بُز داشت . هر روز بُز را مي دوشيد تا پيرزن خبر دار مي شد گربه اي مي آمد شير را مي خورد . پيرزن رفت نزد پيرزن ديگري گفت : خواهر هر روز گربه شير بز مرا مي خورد . نمي دانم چكار كنم ؟ پيرزن دومي گفت : برو آدامس به دم او بمال . پيرزن رفت و همين كار را كرد . دم گربه از ريشه كنده شد . گربه به پيرزن گفت دُم مرا بده . پيرزن گفت : اول توشير بز مرا بده تا من دُم تو را بدهم ، گربه رفت پيش بُز گفت : كمي شير به من بده تامن بدهم به پيرزن تا دُم مرا به من پس بدهد . ميخواهم بروم كار كنم ، پنبه بكارم براي خانواده ام ، بُز گفت علف به من بده گربه رفت پيش علف (سبزه) به علف گفت : بز ازمن علف خواسته علف گفت آب به من بده ، رفت بر سرچاه آب گفت : علف از من آب خواسته ، چاه گفت : برو هفت دختر بياور تا در كنار من سرود خواني كنند . گربه رفت پيش دخترها گفت : چاه مي گويد : بياييد برايم آواز بخوانيد . دخترها گفتند : برو هفت تخم مرغ برايمان بياور ، گربه رفت پيش مرغ گفت : هفت دختر هفت تخم مرغ از من خواسته اند . مرغ گفت : هفت دانه گندم به من بده تا هفت تخم مرغ به توبدهم ، گربه رفت پيش بوته گندم گفت : مرغ هفت دانه گندم از من خواسته ، گندم گفت تو حالا آمده اي دانه هاي مرا روي زمين جمع کني؟ گربه دست كرد دانه هاي گندم را برروي خاك جمع آوري كرد ، آنها را برد داد به مرغ ، مرغ به او تخم مرغ داد ، تخم مرغ ها را به هفت دختر داد ، دخترها رفتند كنار چاه آب و شروع به سرود خواني كردند . چاه پر از آب گرديد . بالا آمد سرازير شد رفت پاي ريشه علف (سبزه) ، علف يك دسته علف سبز به گربه داد ، گربه سبزه ها را به بُز داد ، بز به گربه شير داد ، گربه شير را به پيرزن داد پيرزن دُم گربه را به او پس داد.

**********************************

متیل دوستي كبك و شاهين

كبكي و شاهيني به طور اتفاقي دوست شدند . دوستاني بسيار صميمي . همه پرندگان دانه خوار از دوستي كه بين كبك وشاهين به وجود آمده بود خشنود نبودند . مخصوصأ گروه كبكها ، همه آنها سعي مي كردند او را به نحوي از ادامه رابطه اش با شاهين باز دارند . چون نوع برخورد و تفكرشان نه تنها دوتا بود بلكه بدتر از هرچيز شاهين دشمن خونخوار آنهاهم بود . همه كبك ها به خوبي اين را مي دانستند كه ريشه اين دشمني ناسازگاري از قديم الايام بود . حالا به چه مناسبت اين دوستي برقرار شده بود نمي دانستند . بزرگان قوم از آينده مبهم و خطرناكي كه اين كبك در پيش رو داشت به او هشدار دادند . بارها يادآور شدند كه او گوشتخوار است و مادانه خوار ، منقار ما زيبا و ظريف است بي قواره و زمخت نيست . نوك قلاب خميده او سينه موجودات را از هم پاره كند . پنچه هاي پايمان خوش رنگ و خوش تركيب است فقط براي خرامان خرامان راه رفتن برچمن زارها درست شده نه درشت ، زشت و قوي براي ربودن و خفه كردن ديگر جانداران . چشمان و نگاه هاي ما تيزبين و صلح جو است نه نگاهي آزمند ، خيره و پركينه ، حتي پروازمان چون او مغرورانه نيست . خب حالا به تصور اينكه اخلاق او چون ماشده و به آيين ما درآمده و متاسفانه اين طور نيست كه با او دوست شويم . بارها با چشمان خود ديده ايم كه چگونه ديگر پرندگان حتي هم نوعان ما را كشته و خودت هم شاهد بوده و هستي. چون ما به صورت جمع و گروهي زندگي مي كنيم وظيفه داريم با تجربه هايي كه از گذشته و حال داريم تو را از خطر آگاه سازيم اگر تو با ما همراه شوي از خطر جدي رهايي پيدا مي كني . كبك گفت : من تا دوستي قوي چون او دارم ديگر نيازي به دسته و يا گروهي زندگي كردن با شما را ندارم . ديگر ترسي از كسي يا چيزي ندارم و پرواز كنان رفت پيش شاهين . تمام فصل بهار ، تابستان و پائيز را با هم با شادي در دشتها و كوهسارها با هم بسر بردند . فصل زمستان با سرما وبرف سنگيني آغازشد. كوه ، دشت ، سنگ و صخره همه زيربرف يك پارچه سپيد و ناپيدا گشت ، شاهين بر بلنداي صخره اي برف سار نشسته بود و كبك هم بر روي برف پائين تر از او . شاهين در آن هواي سرد و برفي خيلي گرسنه اش شده بود . زير چشمي نگاهي به كبك انداخت بعد با عصبانيت به كبك گفت : چي ت شده مگر مرا نمي بيني ؟ كبك گفت بله قربانت بروم . شاهين گفت :دروغ نگو تو مرا نمي بيني؟ تو آنقدر پر رو و گستاخ شده اي كه در برابر من خاك بازي مي كني . كبك از ترس به او خيره شد فهميد كه شاهين براي او نقشه خوبي در سردارد كه اين چنين بهانه از او مي گيرد . آن لحظه نصيحت ها و هشدارهاي پدربزرگ و دوستان خويش را به يادش آورد . چقدر در گوشش خوانده بودند كه كند همجنس با همجنس پرواز ، كبوتر با كبوتر ، باز با باز . پي برد كه كار از كار گذشته ، آه از نهادش برخاست از دست آن همه حماقت و پافشاري بي جاي خويش با ترس و لرز گفت : دوست عزيز اينجا كه خاك نيست ، همه جا برف است . شاهين با غضب گفت : تو آنقدر جرآت پيدا كرده اي كه با من جرو بحث و يكي بدو مي كني ؟ بي امان از جا پريد سر كبك را كند وسينه اش رابا چنگال دريد وخورد.

**********************************

متیل دختر« ماه پيشاني»

زمان هاي قديم زن چوپاني بود كه بچه دار نمي شد. رفت پيش ملاي آبادي گفت: ملا تو را خدا من چكار كنم كه بچه دار بشوم ، ملا گفت : برو يك تكه استخوان لاي پارچه اي بپيچ بگذار درون گهواره ، هفت شب ، هفت روز گهواره را تكان بده آن وقت مي بيني خداوند به جاي استخوان يك دختر ملوس به تو داده .

زن شاد وخرم به خانه برگشت دستورات ملا را مو به مو انجام داد. بدون اينكه چيزي به همسرش بگويد . نمي دانست كه همسرش پي به راز پنهاني برده . ولي چيزي نمي گويد . دوست داشت بفهمد آخر ماجرا چه مي شود.

گله را براي چرا به سمت كوهستان برد. بعد آمد بره ها را هم برد با گله گوسفند مخلوط كرد ، آن وقت دستش را گذاشت زير گوشش و شروع به فرياد زدن و كمك خواستن از زن كرد ، زن جواب داد بله ، بله چه شده . چوپان فرياد زد كه بره ها دارند شير مادرشون را مي خورند . بيا كمك كن آنها را جداسازيم ، زن تند رفت كه خودش را به همسر و گله برساند . چوپان برعكس زود خودش را به خانه رساند . رفت گهواره را به هم ريخت . پارچه تاب داده اي را از هم باز كرد استخوان به زمين افتاد چوپان استخوان را درون جيبش پنهان كرد وگفت اين زن هم ميخواهد جادو و جنبل كنه . زن از كوه برگشت چوپان به او گفت : زود باش مقداري نان برايم آماده كن . ميخواهم به راه دورو درازي بروم . چوپان راه افتاد دوشب و دو روز راه رفت تا به نوك قله كوهي بلند رسيد . استخوان را درميان چمن زاري گذاشت و برگشت ناگاه دالي پرواز كنان آمد استخوان را با نوكش گرفت و به آشيانه اش برد . آن را شكست . يك دفعه دختر خيلي زيبايي از آن بيرون آمد . نامش را ماه پيشاني گذاشت. دال از دختر مواظبت كرد تا بزرگ شد.

يك روزماه پيشاني رفت از چشمه آب بياورد. يك تارازموهايش افتاد توي چشمه ، اتفاقا همان روز پسر پادشاه براي شكار به آنجا رفته بود ، پياده شد كه از چشمه آب بنوشد چشمش به تار موافتاد. آن را برداشت وبه قصر برد . به پدرش گفت : من صاحب اين مو را ميخواهم . پادشاه گفت : تو زن داري! پيرزن رهگذري به پسر پادشاه گفت : يك مرغ و يك پاتيل برنج به من بدهيد تا صاحب مو را به تو برسانم . پسر پادشاه هرچه پيرزن خواست به او داد ، پيرزن به شاهزاده گفت : هروقت ديدي دود بلند شد تو به طرف دود بيا. پيرزن رفت كنارچشمه ، ماه پيشاني هم همانجا بود ، پيرزن پاتيل را برد كه آب بياورد. دختر ديگ را از او گرفت پر آب كرد و بر آتش گذاشت. كارد را از پيرزن گرفت كه سرمرغ را ببرد ، دود بلند شد ، شاهزاده زود خودش را به قرارگاه رساند . ماه پيشاني را سوار براسب كرد همراه خود به كاخ برد يك روز ماه پيشاني براي سرگرمي دوكي برداشت شروع به ريسيدن پشم كرد ، ناگاه بادي شديد شروع به وزيدن كرد . پشم هاي ماه پيشاني را با خودش برد . ماه پيشاني به دنبال پشم ها رفت ، رفت ، يكدفعه خود را جلوي درخانه ديوي به نام آلازنگي ديد. آلازنگي به اوگفت : بيا موهايم راشانه كن ، ماه پيشاني گفت به چشم .

آلازنگي پرسيد : وسایل من بهتراست يا مال شما؟ ماه پيشاني گفت : مال تو.

هرچه آلازنگي گفت : ماه پيشاني جواب داد درست است. آلازنگي گفت من ميخوابم هر وقت ابر سياه آمد بيدارم نكن ، هروقت ابرسپيد آمد بيدارم كن ، خوابيد ابرسياه آمد ماه پيشاني ديو را بيدار نكرد . ابرسپيد آمد آلازنگي را بيدار كرد. آلازنگي از ماه پيشاني خوشش آمد . زيبايي روز را گذاشت برپيشاني اش زيبايي ماه را گذاشت بر روي چانه اش . ماه پبشاني به كاخ برگشت.

هوويش از او پرسيد: چكار كرده اي كه روز برپيشاني ات ، ماه برچانه ات نورافشاني مي كند . ماه پيشاني گفت : اين ها را آلازنگي به من بخشيد. هوو از ماه پيشاني نشان آلازنگي را پرسيد و به راه افتاد ورفت . رفت پيش آلازنگي ، آلازنگي گفت : بياسرم را شانه كن .هوو گفت : اين چه حرفي است ! آلازنگي پرسيد: وسائل و چيزهاي من بهتراست يا مال شما؟ هو گفت : چيزهاي ما بهتراست . آلازنگي به زن گفت : من ميخواهم بخوابم ، هروقت ابرسياه آمد بيدارم كن . ابرسياه آمد زن آلازنگي را بيدار نكرد. آلازنگي خودش بيدار شد. ناراحت شد ، بلند شد يک دم خر برپيشاني زن چسباند . سياهي شب را هم دردلش گذاشت . بعداز مدتي ماه پيشاني و دم خر پيشاني هردو صاحب پسر شدند . يك روز هر دو زن شاهزاده با هم رفتند گل گشت . دم خرپيشاني به ماه پيشاني گفت : بيا گيسوانت را ببافم. موهاي ماه پيشاني بلند چون كمندي بودند ، دم خر پيشاني بي خبر موهاي ماه پيشاني را به درختي محكم بست . دم خرپيشاني پسر زشت روي خود را به رودخانه انداخت وپسرماه پيشاني را باخودش به كاخ برد. شب شد ، ماه پيشاني هم به درخت بسته شده بود يكدفعه هفت تا گرگ آمدند ، ماه پيشاني گفت : اي گرگ ها مرا نخوريد من بچه دارم ، دم خبرپيشاني پسرم را ، دانه گوهرم را با خودش برده ، پسرخودش را به رودخانه انداخت ، موهايم را بي خبر به درخت بست سفت و سخت هم بست. يكي ازگرگها گفت : اگر من تورا نخورم ، گرگ دومي تو را مي خورد . گرگ دومي آمد ماه پيشاني راخورد ، دوقطره از خونش افتاد برزمين از دوقطره خون ماه پيشاني دوتا ني سبز شد. چوپاني يكي از اين نی ها راچيد . شروع كرد با آن به ني زدن. از ني صداي ماه پيشاني آمد كه مي گفت :

بزن ني زن

بزن ني زن

چقدر خوب مي زني ني

من دختر دالم

دم خر پيشاني بچه ام رابرد

دانه گوهرم رابرد

موهايم رابي خبربه درخت بست

سفت ، سخت بست.

چوپان راه افتاد به طرف كاخ شاه . دم خرپيشاني حكايت چوپان راشنيد . دستور داد تاني چوپان را گرفتند و سوختند و ازخاكستر سوخته ني درخت اناري سبز شد ، شكوفه داد دوتا انار درست كرد. پسرماه پيشاني رفت زير درخت انار بازي كند. درخت خم شد پسر انار راچيد . آن راشكست وشروع به خوردن كرد. دوتا دانه انار افتاد درون خمره مويز. پسر پادشاه از سفر برگشت .به دم خرپيشاني گفت : برو برايم مويز بياور ، دم خر پيشاني دستش را درون خمره كرد كه مويز بردارد .چيزي دستش را گاز گرفت پسر ماه پيشاني رفت كه مويز بردارد به خمره گفت : گاز ، گاز بچه خودت راهم گاز. پسر پادشاه بلند شد. رفت درون خمره نگاه كرد ماه پيشاني را درون خمره ديد. ماه پيشاني گفت : لباس تنم نيست ، لباس برايم بياور تا بپوشم . زود برايش لباس آورد پوشيد. ازخمره بيرون آمد پسرش رابغل كرد و بوسيد سرگذشت خود را براي همسرش تعريف كرد. پسر پادشاه دستور داد تا موهاي دم خرپيشاني را به دم قاطري بستند . قاطر را به طرف كوهسار رم وفراري دادند . ماه پيشاني ، پسرش و همسرش زندگي خوبي را باشادي شروع كردند.

**********************************

متیل مرد ترسو

یک نفر بود به نام آقایی که می ترسید . یا کا ترسو . آقای ترسو از صبح تا غروب ، سال دوازده ماه زحمت می کشید ، کشت و زراعت می کرد ، همین که نتیجه کارش را می گرفت ، روباهی می آمد و همه را از کف یا از ته جمع می کرد و می برد. مردم از اینکه این آقا از روباهی می ترسد نامش را آقای ترسو گذاشتند. یک روز آقای ترسو رفت درون بیشه ای هیزم بیاورد ، دید هفت پاتیل برنج ، هفت پاتیل گوشت روی اجاق گذاشته اند ، هفت قلیان آماده ، هفت دولچه دوغ و هفت تنگ شراب روی سفره گذاشته شده. اما هیچ کس هم آنجا نیست . رفت هفت لقمه را از هفت پاتیل برنج و هفت پاتیل گوشت برداشت و خورد . از دوغ و شراب هم نوشید . هفت پق هم از هفت قلیان کشید . آن وقت دید زیر تخت هفت کوزه طلا گذاشته است . از هفت کوزه هفت مشت طلا برداشت و ریخت درون کیسه اش و آمد به خانه . زنش تا طلاها را دید پرسید اینها را از کجا آوردی؟ مرد ترسو سرگذشت را برای زن گفت. زن گفت خانه ات ویران ! این ها مال هفت تا دیو هستند . الانه که می آیند و ما را می کشند. زود باش تا در اتاق را با گل و سنگ ببندیم . در را بستند و فقط دو تا سوراخ دو طرف اتاق گذاشتند ، یکی جلو اتاق ، یکی پشت آن. دو نفرشان در دو طرف به نگهبانی نشستند. زن ، زنِ عاقل و دانایی بود.

دیو ها آمدند که غذا بخورند ، ناگاه بوی آدمیزاد را شنیدند . تا فهمیدند دیوانه شدند. روباه که آشپزشان بود گفت : من این آدمیزاد را می شناسم . او مثل مرگ از من می ترسد .

زن یکدفعه دید گرد و خاکی از دور بلند است و به جلو می آید . نزدیک که شدند دید روباهی جلوی شش تا دیو گرز به دست است و دارد خانه ترسو را به آنها نشان می دهد. زن گفت : ترسو هرچه که من گفتم به آنها بگو و گرنه آنها هردویمان را می کشند. نه بترسی وگرنه این بار خودم تو را می کشم. گفت : بانگ بزن بگو : روباه من به تو گفته بودم که هفت تا دیو را برایم بیاور تا بکشم . تو شش تای آنها را آورده ای. حالا باید خودت را به جای آن یکی هفتمی بکشم . آقای ترسو همه را با صدای بلند از توی سوراخ به روباه گفت . دیوها تا حرف ترسو را شنیدند فرصت به روباه ندادند که حرف بزند و روباه را با گرز هایشان له کردندو کشتند. گفتند : می خواست ما را به کشتن دهد . دیو ها از آقای ترسو خیلی ترسیدند و همه آنها دست به سینه گذاشتند و گفتند ما برای خدمت گذاری حاضریم . از آن روز به بعد آقای ترسو ، فرمانده دیو ها گردید. تمامی کار و زندگیش را برایش انجام می دادند. زنش گفت : فهمیدی که آدم ترسو نه آبرو دارد نه زندگی.

**********************************

متیل مرد هفت زنه

مردی هفت زن داشت ، هیچ کدام از زن ها بچه دار نمی شدند . یک روز مرد در بازار هفت دانه انار برای زنهایش خرید . شش تا از زن ها انارهایشان را خوردند ، زن هفتمی مشغول ورز دادن خمیر بود و نصف انارش را خورد ، نصف دیگرش را گذاشت روی سفره . زن بعد از انجام کارش خواست نصف دیگر انار را بخورد دید خروس نصف دیگر انار را خورده . همه زن ها بچه دار شدند. شش زن اول بچه های سالم به دنیا آوردند . زن آخری هم زایمان کرد و بچه ای نصفه و نیمه به دنیا آورد . نامش را تی لِنگَک ( کوتوله ، آدمی که اندامی خیلی کوتاه و ناقص دارد ) گذاشتند.

بچه ها بزرگ شدند . یک روز پدر از شش بچه سالمش خواست بروند و حساب و طلبی را که از آلازنگی ( دیو ) میخواست بگیرند. پسرها راه افتادند و رفتند تا به چوپانی رسیدند ، از چوپان پرسیدند : این گله مال کیست ؟ چوپان گفت : مال آلازنگی. پسرها گفتند : غلط کرده آلازنگی!

چوپان گفت : به آلازنگی بد نگویید ، اگر توانستید دو تا قوچ در حال جنگ را از هم جدا کنید بعد می توانید به جنگ آلازنگی بروید.

شش پسر نتوانستند قوچ ها را از هم جدا کنند . راه افتادند ، رفتند و رفتند تا به آسیابی رسیدند . از آسیابان پرسیدند : این آسیاب مال کیست؟ آسیابان گفت : مال آلازنگی. پسرها گفتند آلازنگی غلط کرده . آسیابان گفت : بد و بیراه به آلازنگی نگویید ، اگر توانستید از نانی که آرد و نمکش برابر است بخورید ، آن وقت می توانید به جنگ آلازنگی بروید.

بچه ها هرکاری کردند نتوانستند از نان بخورند. و دوباره راه افتادند. رفتند تا به مزرعه خیار ، خربزه و هندوانه ای رسیدند. دختر آلازنگی آنها را دید و گفت : پدر باد می آید ، باد می آید ، شش تا سوار از راه می آید . آلازنگی گفت : از کجا می آیند؟ دختر گفت : از طرف مزرعه خیار و خربزه می آیند. آلازنگی گفت : چه می کنند؟ دختر گفت : خیار می خورند. آلازنگی پرسید : قاچ قاچ می خورند یا جمله با پوست می خورند؟ دختر گفت : قاچ ، قاچ می خورند.

دختر گفت : پدر بار می آید ، باد می آید ، شش سوار از راه می آید. آلازنگی گفت : از کجا می آیند؟ دختر گفت : از باغ انار. آلازنگی پرسید : چه می کنند؟ دختر گفت : انار می خورند. آلازنگی گفت : دونه ، دونه میخورند یا با پوست و جمله. دختر گفت : دونه دونه.

دختر گفت : پدر آمدند جلوی در خانه.

آلازنگی توی اتاق بود که ناگاه شش سوار با هم بانگ زدند : آلازنگی بیا جلو در . آلازنگی رفت جلو در و شش تا سوار را یکجا قورت داد .

پدر بچه ها هرچه به انتظار آنها نشست نیامدند . خبری هم ازشان نرسید . تی لنگگ گفت : پدر ، پدر جان خنجرت را به من بده تا بروم طلبت را از آلازنگی بگیرم. پدر گفت : شش سوار رفتند نتوانستند کاری انجام دهند ، تا تو نصف آدمی بروی !

تی لنگک گفت : اگر نتوانستم خوب مرد نیستم. پدرش خنجر را به او داد و گفت : برو ببینم تو چکار می کنی.

رفت تا رسید به یک گله . از چوپان پرسید : گله مال کیست؟ چوپان گفت : مال آلازنگی . تی لنگک به آلازنگی بد و بیراه گفت. چوپان گفت : بد و بیراه نگو اگر توانستی دو تا قوچ آلازنگی را هنگام جنگ از هم جدا کنی آن وقت میتوانی طلبت را از آلازنگی بگیری. تی لنگک قوچ ها را یکی یکی از هم جدا کرد و رفت تا رسید به آسیاب . از آسیابان پس و جوی همه چیز را کرد و از اوضاع آگاه شد . آسیابان گفت اگر توانستی از نانی که آرد و نمکش برابر است بخوری می توانی به جنگ آلازنگی بروی. تی لنگک نان را خورد. رفت تا رسید به مزرعه خیار . دختر آلازنگی تی لنگک را دید و گفت : پدر ، باد میاد تی لنگک در راه میاد . آلازنگی گفت : از کجا ؟ دختر گفت : از مزرعه خیار . آلازنگی پرسید : چه می کند؟ دختر گفت : خیار می خورد. آلازنگی گفت : قاچ قاچ می خورد یا جمله با پوست؟ دختر گفت : نه پدر ، خیار با بوته و ریشه می خورد . دختر گفت : پدر باد میاد تی لنگک در راه میاد . آلازنگی پرسید : از کجا ؟ دختر گفت : از باغ انار . آلازنگی پرسید : چه می کند؟ دختر گفت : انارها را با پوست قورت می دهد.

دختر گفت : پدر باد میاد تی لنگک از راه میاد . آلازنگی پرسید : از کجا میاد ؟ دختر گفت جلو در خانه ایستاده است.

آلازنگی ترسید و زود پرید توی خمره و خودش را قایم کرد . تی لنگک رفت توی اتاق . دختر آلازنگی داخل اتاق بود . پرسید : تی لنگک چه می خواهی ؟ تی لنگک گفت : یک تابه برایم بگذار روی اجاق تا سرخ و داغ شود ، می خواهم کمی گندم برشته بکنم و بخورم . دختر تابه را گذاشت روی اجاق تا خوب سرخ شد. ناگاه تی لنگک دختر آلازنگی را برداشت و گذاشت وسط تابه . تابه شروع به جزُ و وز کرد.

آلازنگی درون خمره ترسید و خمره شروع به لرزیدن کرد و افتاد و شکست . تی لنگک شکم آلازنگی را پاره کرد و برادرهایش را درآورد .

**********************************

متیل پدر هفت دختر

زمان قدیم مردی بود که هفت دختر داشت . هر روز به شکار کبک می رفت . هفت کبک شکار می کرد برای دخترانش تا کباب کنند و بخورند. یک روز مادر دختر ها به همسرش گفت : ای مرد تو باید فکری برای این دختر ها بکنی . یا یک بلایی سر آنها بیاوری . مرد گفت : برای چه ؟ مگه اینها چه کرده اند ؟ مگه بچه های ما نیستند ! گناه داره . زن چرا حرف بد میزنی . زن گفت : حرف من یکی است باید آنها را جای نا آشنا ببری ، رها کنی و بی خبر به خونه برگردی ، چه دلت بخواهد چه نخواهد همین که گفتم ، برای چه کبک ها را خودمان نخوریم؟
زن ول کن نبود ! تا مرد راضی شد.
یک روز پدر به دختر ها گفت : بابا وسایلتان را جمع کنید تا برویم برای چیدن بَن ( پسته وحشی) . دختر های از همه جا بی خبر همراه پدر را افتادند ، رفتند و رفتند تا به جنگلی رسیدند . پدر گفت : زود باشید زود باشید بَن ها را بچینید. دخترها شروع به چیدن بَن کردند . طولی نکشید دوباره پدر گفت : من به روی درخت می روم تا آن را تکان دهم شما هم بَن ها را جمع کنید اما به بالا نگاه نکنید. دختر ها مشغول چیدن بَن بودند و پدر شان در این موقعیت فرار کرد. دخترها بعد از مدتی بالای سرشان را نگاه کردند و دیدند پدرشان نیست . هوا هم تاریک شده بود و شب سیاه فرا رسیده بود. دخترها ناراحت ، سرگردان و نابلد گفتند : خدایا ما چه کنیم ؟! یک دفعه درختی کهنسال تنه اش را به مانند دری باز کرد و دخترها یکی یکی به درون آن رفتند. گریه کردند و گفتند حتمأ امشب خوراک درنگان میشویم. ناگاه تنه درخت بسته شد و آنها خوشحال شدند. خیلی گرسنه بودند ، گفتند : خدا حالا گرسنگی را چه کنیم ؟!

دختر کوچک که مَتَتی (ماه کوچک ) نام داشت و دارای چهار چشم بود . خاک ها را به یک طرف زد . زیر خاک ها یک نان بزرگ در آورد . همه با هم نان را خوردند و سیر شدند.

پشت درخت سر و صدای جانوارن درنده بلند شد. دور درخت حلقه زده بودند و می گفتند : بو می آید ، بوی آدمیزاد می آید. دخترها ترسیدند و از ترس تا صبح بیدار بودند. صبح همراه با طلوع خورشید ، درخت از هم باز شد و دخترها از تنه درخت بیرون آمدند . خدا را شکر کردند و راه افتادند . رفتند تا به عمارت قشنگی رسیدند. درون یکی از اتاق ها پیرزنی تنها نشسته بود . پیرزن مادر دیوی به نام آلا زنگی بود. پیرزن برای آنها غذا آورد تا خوردند ، بعد آنها را درون خمره ای بزرگ قایم کرد تا آلا زنگی آنها را نبیند. عصر که شد آلا زنگی به خانه آمد و گفت : مادر بو میاد ، بوی آدمیزاد میاد. مادرش گفت : خواهرهایت هستند ، آنها را نخوری . آلازنگی گفت : صدایشان کن تا بیایند می خواهم آنها را ببینم. پیرزن رفت و دخترها را آورد . آلازنگی آنها را دید . زود آنها را برگرداند و قایمشان کرد تا یک دفعه آلازنگی آنها را نخورد .

شب که شد آلا زنگی گفت : کی خواب و کی بیداره ؟

ماه کوچک (متَتی) گفت : آن موقع که خانه پدرمان بودیم ، هفت مشک روغن بالای سرمان بود . آلازنگی رفت و هفت مشک روغن آورد و بالای سر آنها گذاشت و دوباره پرسید : کی خواب و کی بیداره ؟ دخترها گفتند مَتتی بیداره . آلازنگی گفت برای چه بیداره ؟ متَتی گفت : آن موقع که خانه پدرمان بودیم ، هفت اسب با زین و یراق آماده بالای سرمان بود . آلازنگی رفت هفت اسب با زین و یراق بسته آورد و بالاس سر آنها به چوبی بست و دوباره پرسید کی خواب و کی بیداره ؟ دخترها گفتند مَتتی بیداره . آلازنگی گفت برای چه بیداره ؟ متَتی گفت : آن موقع که خانه پدرمان بودیم ، هفت کلاه اشرفی دوخته ، هفت دست لباس ، هفت جفت کفش با جوراب بالای سرمان بود . آلازنگی رفت و همه را آورد و گذاشت بالای سر آنها و باز پرسید : کی خواب و کی بیداره ؟ دخترها گفتند مَتتی بیداره . آلازنگی گفت برای چه بیداره ؟ متَتی گفت : آن موقع که خانه پدرمان بودیم ، درون الک آب می خوردیم . آلازنگی رفت تا برای مَتتی آب درون الک بیاورد ، هرچه آب درون الک می کرد به زمین می ریخت ، رفت چسپ به کف الک مالید و آب درون آن ریخت و گفت : کی خواب و کی بیداره ؟ هیچ کس جواب نداد ، خوشحال شد گفت همه خوابند و رفت که آنها را بخورد ، دید ای داد بیداد دخترها را نیست . دخترها لباس ها را پوشیدند ، کفش ها را به پا و سوار بر اسب ها شدند و فرار کردند و توی راه پشت سرشان روغن ها را ریختند . آلازنگی بانگ زد : مَتتی بایست ، تا با تو خداحافظی کنم . مَتتی گفت : زودتر بیا و پایت را بگذار روی آن سنگ سفید که در رودخانه است . آلازنگی همین کار را کرد و چون کف پاهایش چرب و روغنی بود روی سنگ لیز خورد و محکم وسط رودخانه افتاد . دخترها سالم به مقصد رسیدند ، پدر و مادرشان بسیار فقیر و دردمند شده بودند و از دیدار دخترانشان خوشحال شدند.

**********************************

متیل زن و کباب

زنی بود که دلش کباب می خواست . یه دونه مرغ داشتند . به همسرش گفت : مرغ را بکشیم و کباب کنیم ؟ همسرش گفت : تا این مرغ چاق نشود که چربی از پشتش چکه نکند آن را نمی کشم . زن هر روز گندم به مرغ می داد تا زود چاق شود . طاقت زن تمام شد و رفت کمی کره به پشت مرغ مالید ، مرغ را نزد همسرش برد و گفت : نگاه کن داره روغن از پشتش چکه میکنه.

همسرش گفت : باشه اون رو می کشیم . مرغ را کشتن و گذاشتن تا کباب شود . همسرش رفت دو سه تا از دوستانش را برای نهار دعوت کرد و به خانه آورد . باز رفت که بقیه را دعوت کند ، زن بلند شد و دو سه تا تکه چوب برداشت و با تیشه شروع کرد به تراشیدن آنها . مهمانها از زن پرسیدند : خاله این میخ های چوبی را برای چه درست می کنید؟ زن گفت : خاک بر سرتان همسرم برای این شما را به نهار دعوت کرد که این میخ ها را یکی یکی به شکمتان فرو کند !! مهمان ها از ترس فرار کردند . همسر زن برگشت و پرسید : اینها برای چه دارند فرار می کنند ؟ زن گفت : آنها مرغ را برداشتند و در رفتند. مرد صاحبخانه گفت : زن زود باش مقداری نان به من بده ، تا مرغ را نخورده اند بروم به آنها برسم. زن نان آورد و به مرد داد . در حالی که به دنبال آنها می دوید بانگ زد : بایستید تا من هم بیایم ، مهمانها که حرف های صاحبخانه را نمی شنیدند ، گمان بردند او راجع به چوب ها حرف می زند و بیشتر دویدند. زن هم خودش نشست و به تنهایی مرغ را خورد و دور دهانش را پاک کرد و گفت : تا تو باشی و برای یک جوجه یک سپاه را دعوت نکنی.

**********************************

متیل غول

در زمان های قدیم مردم از ترس غول ، به جای اینکه روی سطح زمین خانه بسازند ، زیر زمین خانه می ساختند. درهای محکمی هم برایش می گذاشتند . هنگام خواب اول درها را قفل می کردند ، بعد می خوابیدند. تا غول نتواند آنها را بخورد . آن زمان زنی بود به نام منیژه که هفت دختر داشت. هر شب نوبت یک دختر بود که در را ببندد. شبی که نوبت دختر کوچکش به نام نمکی بود ، یادش رفت در را ببندد ، غول وارد خانه شد و با صدای بلند گفت : سلام مگه شماها بد مهمانید ؟ مادر نمکی که فهمید غول آمده گفت : نمکی ، نمکی رویت سیاه باشد ، نمکی گیسویت بریده باشه ، در را نبستی نمکی ! آمدی نشستی نمکی ! حالا بلند شو به او شام بده .

غول شام خورد و گفت : آدم که به خانه کسی می رود ، باید به او رختخواب بدهند تا بخوابد . مادر نمکی گفت : نمکی رویت سیاه باشد ، نمکی گیسویت بریده باشه ، نمکی در را نبستی آمدی نشستی ، نمکی حالا بلند شو به او رختخواب بده تا بخوابه . نمکی رختخواب به او داد . غول گفت : نمکی بیا رختخواب را بیانداز ، نمکی گریه کرد و به خدا التماس کرد . خدا کمکش کرد ، زن همسایه صدای گریه نمکی را شنید و فهمید که غول به خانه آنها رفته ، زود یک خاک انداز پر از آتش برداشت و رفت به منزل منیژه . یک دفعه خاک انداز پر از آتش را به سر و صورت غول ریخت غول آتش گرفت و در حال فرار داد می زد و می گفت : منیژه نمکی را ندیدم ، منیژه نمکی آتشم زد.

**********************************

متیل گنجشک

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.

گنجشکی بود و پیرزنی . یک روز گنجشک رفت درون اتاق پیرزن . به پیرزن گفت : کمی ریزه نان به من بده تا بخورم . پیرزن گفت : برو هیزم برایم بیاور . گنجشک رفت هیزم برای پبرزن آورد و گفت : حالا کمی ریزه نان به من بده . پیرزن گفت : بگذار نان بپزم . بعدأ پیرزن نان ها را پخت . گنجشک گفت : حالا نان به من بده . پیرزن گفت تا آنها را آب بزنم . پیرزن نان ها را آب زد و مرتب دسته دسته کرد. گنجشک گفت : حالا کمی ریزه نان به من بده ، پیرزن گفت : مهلت بده تا بگذارمشان لای سفره . نان ها را گذاشت لای سفره . گنجشک گفت حالا کمی ریزه نان به من بده تا بخورم . پیرزن گفت : برای چه ؟ به چه حسابی نان به تو بدهم تا بخوری ؟

گنجشک گفت : پیرزن این طرفت می پرم آن طرفت می پرم . سفره ی نانت را می برم . سفره نان را برداشت و پرواز کرد و رفت . تا به گله ای گاو رسید. به گاو چران گفت : گوشت از تو نان از من . گاوچران قبول کرد ، گوساله زردی را کشت و کباب کرد . گنجشک گفت : من اول باید دست ها و رویم را بشویم بعد غذا بخورم. تا رفت دست و رویش را شست و برگشت دید گاو چران سهم غذای او را هم خورده . گنجشک ناراحت شد و گفت : گاو چران این طرفت می پرم آن طرفت می پرم ، گاو سیاه و سپیدت را می برم . بالی زد و گاو سیاه و سپید را برداشت و پرواز کرد و رفت . رفت و رفت تا رسید به دشتبان . دشتبان داشت زمین را شخم می زد . گنجشک گفت : آهای دشتبان گوشت از من گندم از تو ، تا حلیم درست کنیم . دشتبان قبول کرد و گاو را کشتند . حلیم را آماده کردند . گنجشک گفت : من می روم دست هایم را بشویم و بیایم . وقتی برگشت دید دشتبان سهم حلیم او را هم خورده . گنجشک گفت : دشتبان این طرفت می پرم آن طرفت می پرم ورزای(گاو نر) زرد رنگت را می برم. ورزا را برداشت و رفت تا به یک آبادی رسید. توی آبادی جشن عروسی برپا بود ، می خواستند برای خوراک مهمانان سگ زرد رنگی را قصابی کنند. گنجشک گفت : نه سگ زرد را نکشید ، گاو زرد را بکشید . آنها قبول کردند . گنجشک رفت که دست هایش را بشوید وقتی برگشت دید سهم غذای او را هم خورده اند . گنجشک ناراحت شد و گفت : این طرفتان می پرم آن طرفتان می پرم عروس شما رو می برم . عروس را برداشت و پرواز کرد . رفت تا به خواننده ای رسید . گنجشک گفت : ای خواننده عروس از من آواز از تو . خواننده قبول کرد . گنجشک عروس را به او داد در عوض آوازش را گرفت و بال زد و رفت.





**********************************

متیل سگ ، گوسفند و خروس

یکی بود یکی نبود . هوا خیلی تاریک بود که مال (خانواده) به طرف سردسیر کوچ کرد . از قضا یک سگ ، یک گوسفند و یک خروس در محل جا ماندند . هر سه با هم دوست شدند . با هم عهد بستند تا مال از سردسیر برگردد ، با هم زندگی کنند و مواظب همدیگر باشند . تا خطر کمتر آنها را تهدید کند . وظایف و کار هرکس مشخص شد . خروس مسئول نگهبانی خانه شد ، سگ وظیفه آوردن آب و غذا را و گوسفند هم پخت و پز و نظافت را به عهده گرفتند . خروس که بر پشت بام خانه ایستاده بود . داشت اطراف را دید میزد ، ناگاه از دور چشمش به یک گرگ افتاد که داشت به سمت خانه آنها می آمد ، خروس فورأ زد زیر قوقولی ، گوسفند از کلبه پرید بیرون و گفت : آهای خروس مگه قرار نشد که تو بیخودی بانگ نزنی . خروس با دست و پاچگی گفت : گوسفند زود برو داخل در را ببند . گرگ آمده . گوسفند گفت : ای داد و بیداد ، حالا چه خاکی به سرم بریزم ، سگ هم که هنوز از صحرا برنگشته . خروس گفت : خونسردی خودت را حفظ کن الانه که سگ برسه . گرگ از دور تا چشمش به گوسفن افتاد گفت : بَه بَه تو اینجا چکار می کنی ؟ گوسفند گفت : من توی خانه ام ، در ملکم هستم . تو اینجا چکار می کنی ؟ گرگ خندید و گفت : تو م که صاحبخانه و ملکی و ما بی خبریم ، خیلی جالبه. گوسفند گفت : این که خنده نداره . تو خبر نداشتی به ما ارتباطی نداره ، اصلأ به تو چه مربوطه ، حضرت آقا کی باشند ؟ این ملک جَد اندر جَد به ما تعلق داشته و دارد ، زود راهت را بگیر و از اینجا برو ، ما کار داریم . گرگ دهانش را کج کرد و با تدمسخر گفت : آره ارواح بابات تو راست می گی . بعد تند دور خود چرخی زد و گفت : گوسفند این خانه و ملک مال من است ، شاهد دارم . گوسفند گفت : برو شاهد هایت را بیاور . گرگ نزد خود گفت : این گوسفند کسی یا پشتیبانی آن تو دارد که اینچنین گستاخانه حرف می زند . امروز که نمی توانم او را بخورم ، بگذار فردا و رفت !

سگ از صحرا برگشت . گوسفن و خروس حکایت را برایش تعریف کردند . سگ فورأ شروع کرد به کندن گودالی . گودال که آماده شد ، رو کرد به گوسفند و خروس گفت : این  گرگی که شما از او تعریف می کنید خیلی زود به اینجا بر می گردد . من می روم درون گودال ، شما خاکستر سرد روی من بریزید . تا گرگ آمد به او بگویید : اگر تو راست می گویی که این محل پدرت است ، به این اجاق سوگند بخور . دستت را به کف اجاق پدرت بزن تا ما باور کنیم ، همین .

خروس آن بالا که داشت نگهبانی می داد ، چشمش به گرگ و دو تا همراهش که یک روباه و یک شغال بودند افتاد ، فورأ به سگ و گوسفند علامت داد که آمدند ! سگ زود پرید توی گودال ، گوسفند روی او را فورأ با خاکستر سرد پوشاند و منتظر نشست . گرگ با شاهدانش رسید .

گرگ گفت : آی گوسفند این هم شاهد که می خواستی ، نه یکی دوتا . روباه و شغال به حالت آماده باش ایستادند . گوسفند گفت : کار خوبی کردی من حرفی ندارم به جز یک شرط  ، آن هم اگر که این خانه پدرت است دستت را به کف اجاق پدرت بگذار و قسم بخور که این خانه و محل پدرم است . همین !

گرگ که سخت گرسنه بود ، گفت : اینکه کاری ندارد . الساعه قربان . دو دستش را محکم زد وسط خاکستر های اجاق که سوگند بخورد ، ناگاه سگ از زیر خاکستر ها پرید بیرون ، گلوی گرگ را محکم گرفت و روی زمین کشید . آن قدر آن را فشار داد تا خفه شد و مرد . روباه و شغال تا آن صحنه را دیدند از ترس الفرار ده بدو که رفتی. خروس از شادی شروع به آواز خوانی کرد .

سگ بعد از کمی شادمانی ، شروع کرد به کندن پوست گرگ . گوسفند هم پوست را پر از کاه کرد ، بعد به کمک هم آن را روی دیوار جلو درب خانه برای درس عبرت بقیه دزدها و دروغگویان گذاشتند . تعدادی چماق هم درست کردند برای مبادا ! و با هم با خوشی و خرمی زندگی کردند تا مال از سردسیر به گرمسیر برگشت .

**********************************

متیل بَرد و گردو

یک روز سنگ به گردو گفت : بیا با هم کمی بازی کنیم . گردو با شادی قبول کرد و شروع کردند به بازی . این بپَر و آن بپَر . ناگاه پای سنگ لغزید ، کله اش به سر گردو خورد . یر گردو شکست . گردو گریه کرد ، رفت پیش مادرش . مادر با ناراحتی پرسید : "مادر جان چه کسی سر تو را شکست ؟" گردو ناله کنان جواب داد : " مادر ، سنگ سر مرا شکست ". مادر گردو رفت پیش سنگ و گفت : " آهای با تو هستم ای سنگ چرا سر گردو را شکستی ؟ سنگ سر را به زیر انداخت و گفت : اگر من سنگ نبودم سبزه (علف) کنار من سبز نمی شد. رفت پیش علف ، گفت : ای علف چرا کنار سنگ سبز شدی ؟ علف گفت : اگر من علف بودم گوسفند نوک برگ هایم را نمی خورد . رفت پیش گوسفند و گفت : ای گوسفند چرا نوک برگ های علف را می خوری ؟ گوسفند گفت : اگر من گوسفند بودم ، گرگ دنبه مرا نمی کَند (نمی چید) . رفت پیش گرگ و گفت : ای گرگ چرا دنبه گوسفند را چیدی ؟ گرگ گفت : اگر من گرگ بودم چوپان به من هَی هَی نمی کرد . رفت پیش چوپان و گفت : ای چوپان چرا تو به گرگ هَی هَی می کنی ؟ چوپان گفت : اگر من چوپان بودم ، دالو (پیرزن ) نان سوخته به من نمی داد . رفت پیش دالو گفت : دالو چرا نان سوخته به چوپان دادی ؟ دالو گفت : اگر من دالو بودم موش انبان ذخیره غذا را پاره نمی کرد و نمی دزدید . رفت پیش موش و گفت : ای موش چرا انبان منزل دالو را پاره کردی ؟ موش با پر رویی گفت : دلم خواست باز هم ای کار را می کنم . مادر گردو گفت : حالا فهمیدم که مقصر اصلی این همه خرابی موش است .


برگرفته شده از کتاب « فرهنگ عامیانه مردم منطقه کهگیلویه و بویراحمد »