Skip to Content
بازگشت به صفحه کامل

حکایت های شیرین

توكل

 

شخصي پيش شيخي رفت، جامه او پاره ديد.
گفت:‌ بسيار كسان باشند كه اگر اشارت كني در حق تو نظر كنند.
شيخ گفت: من شرم دارم كه دنيا خواهم از كسي كه در دست او به عاريت است.

(كشكول شيخ بهايي)

********************************

محبت ورزی

«از کنفوسیوس پرسیدند: آیا با یک کلمه می توان تمام زندگی را روشن و پاک نگه داشت؟ گفت: بله. پرسیدند: آن کدام کلمه است؟ گفت: آن کلمه، عبارت است از محبت به دیگران».

********************************

بستن زانوی شتر

قافله چندین ساعت راه رفته بود . آثار خستگی در سواران و در مرکبها پدیدار گشته بود .همین که به منزلی رسیدند که آنجا آبی بود ، قافله فرود آمد . رسول اکرم (ص) نیز که همراه قافله بود ، شتتر خویش را خوابانید و پیاده شد . قبل از همه چیز ، همه در فکر بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم کنند.

رسول اکرم بعد از آنکه پیاده شدند ، به آن سو که آب بودروان شدند ، ولی بعد از آنکه مقداری رفتند ، بدون آنکه با احدی سخنی بگویند ، به طرف مرکب خویش بازگشتند . اصحاب و یاران با تعجب با خود می گفتند آیا اینجا را برای فرود آمدن نپسندیدند و می خواهند فرمان حرکت بدهند!؟ چشمها مراقب و گوش ها منتظر شنیدن فرمان بود. تعجب جمعیت هنگامی زیاد شد که دیدند همینکه به شتر خویش رسیدند ، زانوبند را برداشتند زانوهای شتر را بستند ، و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خویش روان شدند.

فریادها از اطراف بلند شد : (( ای رسول خدا ! چرا ما را فرمان ندادی که این کار را برایتان انجام دهیم و به خودتان زحمت دادین و برگشتین ؟ ما با کمال افتخار برای انجام این خدمت آماده بودیم .))

در جواب آنها فرمود : (( هرگز از دیگران در کارهای خود کمک نخواهید ، و به دیگران اتکا نکنید ، ولو برای یک قطعه چوب مسواک باشد.))

********************************

ذکر و یاد خد

«از دانشمندی پرسیدند: کسی که قرآن می خواند و نمی داند که چه می خواند، آیا هیچ اثری دارد؟ گفت: کسی که دارو می خورد و نمی داند که چه می خورد، اثر می کند؛ چگونه قرآن اثر نکند ، بلکه بسیار اثر می کند!؟ پس چگونه خواهد بود ، اگر بداند که چه می خواند».

********************************

چپاول اموال

«روزی عبدالملک (پنجمین خلیفه اموی) از امام زین العابدین (ع) درخواست موعظه کرد. حضرت فرمود: آیا واعظی بالاتر از قرآن وجود دارد؟ خداوند می فرماید: وَیْلٌ لِلْمُطَفَّفین؛ وای بر کم فروشان. (مطففّین: 1) وقتی سخن خدای متعال درباره کم فروشان چنین است، پس چگونه است حالِ کسی که همه اموال مردم را چپاول کند؟»

********************************

زهد

«روزی دیوجانس ـ یکی از انسان های زاهد روزگار ـ از اسکندر پرسید : در حال حاضر بزرگ ترین آرزویت چیست؟ اسکندر جواب داد : بر یونان تسلط یابم. دیوجانس پرسید : پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟ اسکندر پاسخ داد : آسیای صغیر را تسخیر کنم. دیوجانس باز پرسید : و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر گشتی؟ اسکندر پاسخ داد : دنیا را فتح کنم. دیوجانس پرسید : و بعد از آن؟ اسکندر پاسخ داد : به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم. دیوجانس گفت : چرا هم اکنون بی تحمل رنج و مشقت، به استراحت نمی پردازی و از زندگی ات لذت نمی بری؟»

********************************

حکایتی از چرچیل

در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین ( آلمان ،ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى) بود ، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ میلادى انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند ، تنها ماند ، در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى ( یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان ، هیتلر رهبر آلمان و موسولینى رهبر ایتالیا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد ، در این کنفرانس ، هیتلر به چرچیل گفت : حال که سرنوشت جنگ معلوم است و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس یعنى فرانسه شکست خورده است براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است انگلستان قرارداد شکست و تسلیم را امضاء کند تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.
چرچیل در پاسخ گفت : بسیار متأسفم که من نمى توانم چنین قراردادى را امضاء کنم زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پیروز نمى شناسم. هیتلر و موسولینى از این گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.
چرچیل با خونسردى گفت : «عصبانى نشوید ، انگلیس به شرط بندى خیلى اعتقاد دارد ، آیا حاضرید براى حل قضیه با هم شرط ببندیم ، در این شرط هر که برنده شد باید بپذیرد». سران فاشیست و نازیست (هیتلر و موسولینى) با خوشروئى این پیشنهاد را قبول کردند. در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند ،چرچیل گفت : آن ماهى بزرگ را در استخر مى بینید ، هر کس آن ماهى را تصاحب کند برنده جنگ است ، هیتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشید و به این سو و آن سوى استخر پرید و شروع به تیراندازی هاى پیاپى به ماهى کرد ولى سرانجام بى نتیجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست و به موسولینى گفت : حالا نوبت تو است.
موسولینى لخت شده به استخر پرید و ساعتى تلاش کرد او نیز بى نتیجه خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلى خود نشست.
وقتى که نوبت به چرچیل رسید صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و لیوانى بدست گرفت در حالى که با تبسم سیگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با لیوان نمود ، رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند : چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم»  و با حوصله این روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر ، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد ، صید از من خواهد بود.

********************************

حکایتی زیبا از نادر شاه افشار

نوشته اند: زمانی كه نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه كودكی را دید كه به مكتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
-
گفت : قرآن.
-
از كجای قرآن؟
-
انا فتحنا....

نادر از پاسخ  او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح ، فال پیروزی زد.
سپس یك سكه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت : چر ا نمی گیری؟
گفت : مادرم مرا می‌زند و می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت : به او بگو نادر داده است . پسر گفت : مادرم باور نمی‌كند  و می‌گوید : نادر مردی سخی است او اگر به تو پول می‌داد یك سكه نمی‌داد . زیاد می‌داد . حرف او بر دل نادر نشست. یك مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

********************************

حاضر جوابي بهلول

روزي وزير هارون به شوخي بهلول را گفت:
مبارك است خليفه ، كه حكومت:
"
گرگها و خنزير ها " را،
به تو واگذار كردند.
بهلول بي درنگ گفت:
خودت حكومت مرا فهميدي و تصديق كردي . از
اين به بعد مواظب باش كه از اطاعت من سر پيچي
نكني.
حضار از سخن بهلول به خنده افتادند و وزير شرمنده

********************************

اين شهر چند " عاقل " دارد.

بهلول وقتي در بصره بود به او گفتند:
ديوانه هاي اين شهر را براي ما بشمار.
گفت: " ديوانه هاي " شهر آنقدر زيادند كه نمي شود
شمرد ، اگر بخواهيد :
" عاقلان و خردمندان " را براي شما ميشمارم
كه:" اندكند ".

********************************

بهلول و طبيب

هارون الرشيد ، طبيب مخصوصي
از يونان آورده بود، كه بسيار مورد
تكريم و احترام بود.
روزي بهلول بر وي وارد شد ، پس از
سلام و احوال پرسي از طبيب سوال
نمود :
شغل شما چيست؟
طبيب از باب تمسخر، به بهلول گفت:
شغل من:
"
زنده كردن مرده هاست."
بهلول در جواب گفت:
اي طبيب تو زنده ها را نكش ،
"
مرده زنده كردنت " ،
پيش كش !

********************************

عاقبت ثروتمندان و فقيران

روزي بهلول در قبرستان بغداد كله هاي
مرده ها را تكان مي داد ، گاهي پر از خاك
مي كرد و سپس خالي مي نمود.
شخصي از او پرسي:
بهلول ! با اين " سر هاي مردگان " چه مي كني؟
گفت: مي خواهم ثروتمندان را از فقيران و
حاكمان را از زير دستان جدا كنم ، لكن مي بينم
همه يكسان هستند.

********************************

مشترك

بهلول را پرسيدند:
انسانها در روي زمين ، در كدامين
چيز مشتركند ؟
گفت: در روي زمين ، چنين چيزي نتوان
يافت ،اما در زير زمين :
"
خاك سرد و تيره " ،
گورستان:
"
مشترك " همه افراد بشر است....!!!!

********************************

نردباني دو طرفه

بهلول را پرسيدند:
حيات آدمي را در مثال به چه ماند؟
بهلول گفت: به نردباني دو طرفه ، كه
از يك طرف :
"
سن بالا مي رود " و از
طرف ديگر :
"
زندگي پايين مي آيد ".

********************************

جنون

كسي بهلول را گفت:
تا چند مي خواهي در جنون باشي ؟،
لحظه اي بخود آي و راه عقل در پيش
گير.
بهلول گفت: اين روز ها بدنبال عقل رفتن
خيلي:
"
جنون" مي خواهد...!!!!! "

********************************

نه شاخ و برگ که ریزد به جنبش بادی

زمانی دکتر افشار ( مدیر مجله آینده و پدر آقای ایرج افشار) از قوام السلطنه رنجشی حاصل کرد . دکتر افشار بعد از آنکه قوام السلطنه با روس ها قرارداد نفت شمال را امضا کرد قصیده ای را برای قوام السلطنه سرود که بخشی از آن ، از قرار زیر است :

صبا گر گذری افتد سوی تهران
پیامی از من دل خسته بر بدان وادی
به سرو کاخ که مغرور شد به رعنایی
بگو قوام نداری چو ریشه ننهادی
کنند ریشه به دلها رجال بخت بلند
نه شاخ و برگ که ریزد به جنبش بادی

«برگرفته شده از کتاب لطیفه های سیاسی صفحه190 »

********************************

علم نجوم

شخصي در نزد خليفه هارون الرشيد مدعي
شد كه علم نجوم مي داند. بهلول هم حضور
داشت در آنجا. پرسيد:
آيا مي داني در همسايگي ات كه نشسته است؟
مدعي گفت: نمي دانم؟
بهلول گفت: تو كه همسايه ات را نمي شناسي،
چگونه از ستاره هاي آسمان ، خبر داري؟

********************************

سگ چاق

گرگ گرسنه اي به سگ چاقي گفت:
"
چطور شده اين قدر چاق شدي؟ ".
سگ : " بر در خانه اي هستم كه صاحبش از استخوان
و گوشت سيرم مي كند. اگر تو هم مي خواهي بيا ".
گرگ قبول كرد و راه افتاد
بين راه ديد گردن سگ ، زخمي شده است.
علت را پرسيد.
سگ گفت: " اين زخم ، جاي قلاده اي است كه به گردن من انداخته اند".
گرگ چون اين را شنيد از سگ جدا شد و گفت:
"
نه گوشت را ميخواهم و نه استخوان را و نه:
قلاده را".

********************************

اگر مي خواستم

ناصر الدين شاه به ملاقات حكيم سبزواري رفت و گفت:
"
از ما چيزي بخواه ".
حكيم فرمود:
"
اگر مي خواستم ، براي تو سلطنت نمي ماند".

********************************

دوستی

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .

می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی  برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . و در کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست؟ پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم.

می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند.

********************************

دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز:

در یکی از جنگ ها عده ای را اسیر کردند و نزد شاه آوردند ، شاه فرمان داد تا یکی از اسرا را اعدام کنند . اسیر که از زندگی ناامید شده بود خشمگین شد و شاه را مورد دشنام و سرزنش قرار داد که گفته اند " هرکه دست از جان بشوید هرچه در دل دارد بگوید"

شاه از وزرای حاضر پرسید این اسیر چه می گوید؟
یکی از وزرای پاک نهاد گفت این آیه را می خواند :

(( والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس))

شاه باشنیدن این آیه بر آن اسیر رحم کرد و او را بخشید ، ولی یکی از وزیرانی که مخالف بود (و سرشتی ناپاک داشت ) نزد شاه گفت : " نباید دولتمردانی مثل ما نزد سخن دروغ بگویند . آن اسیر شاه را دشنام داد و او را به باد سرزنش گرفت"

شاه از سخن آن وزیر زشتخوی خشمگین شد و گفت : " دروغ آن وزیر برای من پسندیده تر از راستگویی تو بود زیرا دروغ او از روی مصلحت بود و تو از باطن پلیدت برخاست".

چنانچه خردمندان گفته اند دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز.

********************************

عسل و زهر (بر اساس داستان های عامیانه):

مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت . یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت: این کوزه پر از زهر است! مواظب باش آن را دست نزنی! شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده ای؟ شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم ، دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت ، وقتی من متوجه شدم ، از ترس تو ، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!

********************************


خسیس یا بخشنده (بر اساس حکایتی از کتاب قابوس نامه):

روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند.در پایان،یکی از آن دو به دیگری گفت:طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم. بازرگان دیگر گفت : اشتباه می کنی!تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟ آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف ،سر جایش ماند.هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم در گیر بودند. سر انجام بازرگان اولی خسته شد وگفت : بسیار خوب!تو درست می گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت. سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد.

شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت: آقا، انعام من چی شد؟ بازرگان ، ده دینار به شاگرد همکارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت بازرگان اولی به او گفت : مگر تو دیوانه ای پسر؟! کسی که به خاطر نیم دینار ، یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام می دهد؟! شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد. آن مرد خیلی تعجب کرد و در پی همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید: آخر تو که به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟! بازرگان دومی پاسخ داد : تعجب نکن دوست من ، اگر کسی در وقت معامله نیم دینار زیان کند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان کرده است چون شرط تجارت و بازرگانی حکم می کند که هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب آورد ، اما اگر کسی در موقع بخشش و کمک به دیگران گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از کمک کردن خود داری کند نشان داده که پست فطرت و خسیس است.

پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم.

********************************

مرد و خان زند

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند

سربازان مانع ورودش می شوند !

خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند

مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد : چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم !

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟!

مرد می گوید من خوابیده بودم!!!

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود

مرد می گوید : من خوابیده بودم ، چون فکر می کردم تو بیداری…!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید : این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.