Skip to Content
بازگشت به صفحه کامل

ادبیات استان

جزیره های اینجا

مجنون شده اند       لیلا

تکان که می خوری بارانی از عشق

روی سرت آوار می شود

اینجا سرخ می شوی از واژگون لاله ها

گونه هایت را به گونه هایم بچسبان

تا عاشق سرزمینی شوند که انگشتری پدرم

در آن دفن شد و

هیچگاه به انگشتانش بر نگشتند

«میترا الهی»

 


می آیند و می روند

 

از پی هم

جمعه های خسته و زخمی

اقا اجازه یک سوال

یک عالمه مشق های جمعه

روی دستم مانده

این هفته مشق های کهنه مرا خط می زنی

جمعه ها و وقت گریه

شانه های شنبه را فرض می گیرم.

«نرگس شرندی»

 


 

انتظار می کشم

من تو را شبیه یک شمع

یک گل

شبیه یک پروانه

من تو را

به هیبت یک سرو

انتظار می کشم

برایوان پوسیده ی این جمعه های پیر

دار انتظارت

بهتر که

افسانه ی نبودنت

«فرهاد کوه پیما»

 


می توان دید به دست تو همه هر ها را
پشت پلک تو تب و تاب کبوترها را
سال ها از نظر آینه غایب هستی
باور کرده غمت بودن باورها را
ای خلوص تو پر از دانش سلمان با ما،
باش تا تازه کنی فصل ابوذرها را
کاش یک بار دگر بوی تو توفان می شد
که برآشفته کنی خواب ستمگرها را
شهدا وقت ملاقات تو را می پرسند
که بیارند به دیدار تو پیکرها را
در تو در نام تو در کار تو در می مانیم
بازکن از سر این فاصله ها درها را

 

«قادر طراوت پور»

 


 

من به درگاه تو دارم گله ها، زاری ها

آه! ای لطف تو پایانِ دل افگاری ها

دل ، پشیمانِ شب و هجمه ی حجم اندوه

جان، پریشانِ تب و خسته ی بیماری ها

کیست این زن، زنِ زخمی، زنِ شیون، زنِ شعر

زنِ افسون شده در چنگِ گرفتاری ها ؟

کیست این زن که قفس در نفسش میشکند

زنِ زنجیریِ دنیای تبه کاری ها ؟

بی تو ای کوکبِ بی کوکبِ سیِاره ی عشق

عاشقی مُرد و برافتاد وفاداری ها

«کوکب حاتمی»


 

عیالوار

عیالوارُم مُو دَه تا بچه دارُم

سر صُب تا پسینل تَهله خوارُم

کچُلو خُرد ریزِش و دو سالَه

سه صف ایشینِه دورُم بَند چاله

هَفَش ده تا بچی جا نگرُتَه

نه او گَرم ایخرِن نه نون سُتَه

وَختی مهمون اییایه مِن حونه

هَفَشدَه تاش بی یک ایگره بونه

وایطوری که شومِن حونه ویبو

مِهمون تا خواس برهَ دیونه ویبو

وَسی احمد ایسونُم کفش شلوار

یه تُمونی ایسونم سی علی یار

یه چادِر و یه دمپا و یه جاکت

باید بی یک بسونُم سی نظافت

واویلا ووشویی دعواشو وابو

سر خوسیدن و مِن جاشو وابو

خداویس و علی احمد و ناصر

نه پَهلی سی یک ایلِن و نه دِندِر

سر جا ومُل گشتیل اییسِن

خُشو نایبخشو مِن حونَه ریسِن

نه ری بهلِشت اییسِه نه ملافه

آدم و دَسشو ویبو کلافه

ندارِن کار فشرضی غیره خَردَن

وَ خو ایرَن مِن جا لنگَه گَردن

سرِ احمد وَری سینی علی یه

دو لِنگ محمد و گردن مَهسلی یَه

یکی طاقت ندارِه ویسِه تیشو

نه وبو زهلَشو ایرَه نه دیشو

علی ویسِه ویلَت ری و ناصر

کاراتَه سی سکی رَن مِس قاطِر

غیرَه موقِه نهار ویسی وَتیشو

بوینی چی برِن وَ روزشو

هنرپیشه اییا بویِن سی علی یار

یکدُونه ایکوزِن مِس کفتار

روز و روز کارشو هی بدتریبو

یکی بازی کُنه ییدَش خَری بو

یکدونی کُشِن وَ بند چالَه

یکی لُرکی وَرارِه ییده گالَه

خَلَق وابیدمِه زِندی ندارُم

وَ دَس ای بچییل تَهَله خوارُم

دو دَسُم وَهوا یَه بَند چالَه

بسا خدا بِده خرجی عیالَه

پیوم ایدسم و هر چی که جوونِه

و هر کسی که ایخه زن بسونه

خدا که ساختمون عقله دادِه

دو تا بچه بسِه سِتاش زیاده

 

 

******

بازار خیالی

یه روزی پاپا کِردُم سی مِن خیابون

سیل کِردُم تا قیمَتَل وابیده ارزون

تماتَه وَاو سرخی ووشوخ و شَنگی

قیمتِش وابیده بی یه کُل فِشَنگی

بادنجون سِه بندری گردن دوالی

هر کیلو حساب ویبی یه دوریالی

موز زرد دَرچیده بی خوش سرخوش بی

یَه تِمِن سی یه کیلو میوَه فروش بی

ای میوی که مُو دیدُم وَای اَرزونی

ایابی ماشی ماشی یه جا بسونی

پرتقال زرد قشنگ این غار شاپور

دَه تِمن آدم ایداتِلی دوتا حور

پِسته وارتِه بی میگاریِ گردو

هر کیلو وابیدَه بی قیمت یه شامپو

هردکونی ایرَتُم سرایکشیدُم

بویی و نِرخ گرون و تَه نیدیم

پارچه قیمت کِردُم شِرمَن اعلا

هر متری وبیس تِمن نیره و بالا

تی خُِمی فکری کِردُم شاخ ایدرارُم

دَس نهام و مِن سَرم تا شاخ ندارُم

روغن پش کیلویی نرگس شیرازی

هر کیلوش وابیده بی یه سر پیازی

نونوا گِه تا پسین نونِ ایدرارُم

مُشتری سی نونلُم وتَه ندارم

یه دَفه و پیرهِ مرد گُه سرتَه خَل کُه

هر چی که مو وت ایگم تو هم عمل کُه

وَش گُه زِر صندلی چار چپَه وابو

تا او جی که ایتری گُر مُچَه وابو

یَه کمی بو وَر و زیر ای دار کمینِت

تا بسا وَ مِن ره پلیس بینِت

وَش گُتُم کُه چی کُنی مَه جونَه پُشتی

سی یَه بَرگ جریمی پیانه کُشتی

مجبوری خُه نداشتی ایطور بشینیم

دونسی وَ سَرِ رَه پلیسی بینیم

وَهَوی ای گپَل وُ ای بُر بافِت

جریمه باید بِدی سی کار خَلافِت

رانندَه وَشانس خَش یه تَک تُفی کِه

پیره مِرد زرصندلی هی خُرپُفی کِه

خلاصَه مِسِ قضیی میجان و زهرا

پلیسَل پیرَه مِردَه وِردان وَصحرا

جریمی رانندنه هم سیش نوشتِن

اوطوری که ترس ایکِه دلشَه برِشتِن

«موسی عباسی»


شانه بي پيراهن

خيس باران شده اين شــــــــانه بي پيراهن

آه همزاد من اي صاعقه چشمت روشن

ايلياتي تر از اين خواســـــــته بودي تو مرا

تا بســــــــــوزانيم آرام ونيارم به دهن

بزن اين شانه بي پيـــــــــــــــرهن ارزاني تو

عادت مردم كـــــوه است تحمل كردن

مادر من كه همه دست ودلش رو به خداست

بارها كرده براي پســـــــرانش شيون

كاش مــیـشد كه به ايل پدرم برگردم

يا به آن ورد زمســـتانة خود (تقريباً)

آدم آورد در ايــــن دير خراب آبادم

دشمني كرد پدر با همه خـــــــوبي با من

چقدر فاصــله بين من وتو افتاده است

دار بر پا بكن اي عشـق كه دارم گردن

گر چه قابل نبـــود كردن من دار تو را

سر بود آنكه ســــردار اناالحق گفتن

 

«سيد غفار موسوي»

 


 

تقديم به بانوي بزرگ اسلام از زبان امام علي (ع):


گل اي گل كسي ايخه خارم كنه

(اي كسي كه مانند گلي مطلق كسي تصميم دارد مرا خار كند)

تنه بشكنه تهلخارم كنه

(مي خواهد تو رابشكند ومرا بيچاره و بدبختم كند )

كسي در زَ امشو نري پشت در

(اگر كسي در زد امشب هرگز براي باز كردن آن پشت در مرو)

نه بهلي كسي بار و بارم كنه

(نگذاريد كسي بار سنگين غم بزرگ بردوشم بگذارد )

نه مهمونِ ، بانو كه پشت درِ

(بانوي من آنكه پشت در ايستاده مهمان نيست )

غمي اوميه غصه دارم كنه

(بلكه غمي ست كه براي غصه دار كردن من آمده است )

زمهسون سردي كه پشت درِ

(آنكه پشت در ايستاده زمستان سردي است كه)

مرامش ينه بي بهارم كنه

(هدفش بي بهار كردن من است )

مرامش ينه تا و ديوار و در

(هدفش اين است كه به ديوار ودر بگويد تا)

بگو تا غروبي ودارم كنه

(غروبي مرا به دار بكشند )

كسي ايخه داغي بنه سر دلم

(كسي تصميم دارد مي خواهد داغي سنگين بردلم بگذارد)

كه تازنديم داغدارم كنه

(تا زنده هستم داغدار اين غم باشم )

گل اي گل نيارم كمر اي غمَ

(گل ، اي گل مطلق من كه كمر اين غم را ندارم)

خوا خوش مگر بردبارم كنه

(مگر اينكه خداخودش مرابردباركند دراين غم)


« فاطمه دانشي اصل»

 


 

كلاغ ها آمدند

شهر

پر از كلاغ شد

كلاغ ها

بيشتر شدند

بيشتر

سايه هاشان بزرگ شد

سياهي سايه هاشان بزرگتر

سياهي افتاد روي شهرمان

كبوتر پر داديم

آسمانمان سفيد شود .




********

اولين ضربه

تولد بود

اولين اتفاق

بمباران

ويتيمي

اولين مهري

كه تمام

پاكن هاي جهان

پاكش نمي كنند.


********

اين سرفه ها ، هم آخرش كاري است

اين سرفه ها تاوان بيداري است


هي سرفه ، سرفه ، هي سرفه

هي سرفه هي حالي كه تكراري است



مردي كه روي تخت خوابيده است

يك جلوه نه ، او رمز بيداري است



اين سرفه ها هم آخرش كاري است

اين سرفه ها ، تاوان بيداري است

جميله آریایی- کتاب « پسرم بابا را خط خطي مي كشد»


 

شعری در مدح ستایش قوم لر

«ما کیستیم »

فرزند کووهستان و از نسل باران

دارم نشاط دیگری با چشمه ساران

رودخانه و جنگل صفای دیگری داشت

کوه دنا حال و هوای دیگری داشت

برف حواشی اندک اندک آب می شد

احساس ما همبستر مهتاب می شد

ما صبحگاهان با طنین بانگ هی هی

تا قله دنا را طی کنیم طی

اوراق گل را شبنمی غماز می کرد

قمری نوای دیگری از ساز می کرد

مَردیم با مردانگی ها آشناییم

فرزند آریو برزن از کوه دناییم

در کشمکش های زمانه مرد هستیم

داماد رنجیم و عروس درد هستیم

اسکندر یونان را ما راه بستیم

ما لشکر محمود افغان را شکستیم

ما مردمی دریا دل و شیر اوژن هستیم

ما صاحب اسطوره بیژن هستیم

یاد نبرد سخت تنگ تامرادی

دشمن گریخت از مهلکه با نامرادی

مهمان نوازی خصلت ممتازمان است

آهنگ برنو بانگ طبل و ساز مان است

اصل صفا بودیم و دور از کینه هستیم

یکرنگ تر از آب چو آینه هستیم

ما را میان دشت احساس آفریدند

ما را به شیر پاک مادر پروریدند

ما لابه لای بید مجنون تاب خوردیم

ما از زلال آفرینش آب خوردیم

ما با صدای پای اسبان خو گرفتیم

ما انس با رقصیدن آهو گرفتیم

ما سرزمین خانه مان را دوست داریم

ما ساقی میخانه مان را دوست داریم

ما با بلوط ریشه در خاک آشناییم

با برف و باران نمناک آشناییم

با مرثیه ، با شعر غمناک آشناییم

با کعبه دل زمزم پاک آشناییم

ما با طنین نی لبک های شبانی

خواندیم شعر دلنواز زندگانی

در راه دین صد لاله نو رسته داریم

یک شاخ نه، یک برگ نه، گلدسته داریم

برپهن برگ سینه هامون نوشتیم

از دجله و اروند و تا کارون نوشتیم

خیبر گشا ، بدر آفرین چابک سواریم

دشمن ستیز و پر دل و رستم سواریم

********

چفیه و پوتین من یادش بخیر / پیرهن خونین من یادش بخیر

چفیه را دوست شهیدی داده بود / چفیه من نیمه شب سجاده بود

چفیه بازوبند فصل درد بود / چفیه گردنبند مرد مرد بود

چفیه من یادگار جنگم است / چفیه بستن بخشی از فرهنگم است

چفیه من پوشه پرونده ام / جلد تقویمی که با آن زنده ام

چفیه عطرالود گرد جبهه بود / چفیه بالا پوش مرد جبهه بود

چفیه بالا پوش هرناکس نبود / چفیه داری وقت جنگ واپس نبود

چفیه روپوش شهیدی بوده است / خلعتم در روسفیدی بوده است

چفیه بازو بند هر فهمیده بود / چفیه ام رنگ نماز و ایده بود

چفیه فهمیده مان با دفترش / پرچم عشق خدا بر سنگرش

یک شهیدی در سجود ایستاده بود / وقت سجده چفیه اش سجاده بود

گریه ام جزچفیه مان همدم نداشت / زخم ما جز چفیه مان مر هم نداشت

چفیه باند زخم ما بود بس نبود / چفیه داری وقت جنگ واپس نبود

ای مبادا چفیه هامان گم شود / چفیه باید تا غدیر خم شود

در جمارانش تبرک کرده ایم / با امام خود تمسک کرده ایم

چفیه روی دوشهامان جا گرفت / با ولایت مقصد و معنا گرفت

چفیه ام با رمز و رازم آشناست/ بانیایش با نمازم آشناست

چفیه بالا پوش هر کرکس نبود / چفیه زیب گردن ناکس نبود

یک گروهی چفیه ها را می خرند / چفیه ها مان را کجاها می برند

خوب میدانند تجاهل می کنند / چفیه ها را چتر کاکل می کنند

«فریدون داوری»




تكرار سبك هيچكاك ، يا برسون ، يا فليني ،

به تماشاچيان سينما خدمت محض است ،

اما براي خود سينما هيچ سودي نخواهد داشت !

(کابوس های روسی ، از مجموعه چشم چپ سگ – اثر زنده یاد حسین پناهی – صفحه 101)




********

اگر دليل دوستي صرفا دانش آدم باشد ‏،

كتاب خانه ها

شايسته ترين دوست در دوستي خواهند بود ...

زيرا پاي دلت را لگد نمي كنند

و قند و چائيت را هدر نمي دهند

و به موقع ساكتند

و به موقع حرف مي زنند ...

(کابوس های روسی ، از مجموعه چشم چپ سگ – اثر زنده یاد حسین پناهی – صفحه 98)




********


از حافظ تا امروز ،

چند خروار غزل سروده شده است ؟

شايد صد تا !

آن چه به عنوان غزل سروده شده است ‏،

مطمئنا به نفع شنوندگان' خوانندگان غزل بوده است

و نه به نفع خود غزل

و خوب كه نگاه مي كني مي بيني ،

تا بيايد' هشتِ حافظ را به نه تبديل كند !

اينجاست كه به احترام نيما كلاه از سر برمي داريم

و به ستايش شاملو همه از جا بلند مي شويم ...

و به تماشاي خانه دوست كجاست' سوته دلان' دستفروش ،

احساس غرور مي كنيم

(کابوس های روسی ، از مجموعه چشم چپ سگ – اثر زنده یاد حسین پناهی – صفحه 101)




********

و ذهنم را تا انتهاي ظلماني ترين منظومه ها

به دنبالِ خدا مي فرستم

و دعا مي كنم :

خدايا !

گربه يي برسان ،

تا اين همه كلاف را كلافه كند !

(کابوس های روسی ، از مجموعه چشم چپ سگ – اثر زنده یاد حسین پناهی – صفحه 78)




********


وقتي مادري بميرد

قسمتي از فرزندان خود را

با خود زير گل خواهد برد !

ما بايد مادرانمان را دوست بداريم !

وقت اخم مي كنند

بي دليل وسايل خانه را به هم ميريزند !

ما بايد بدويم

دستشان را بگيريم

تا مبادا كه خداي نكرده

تب كرده باشند !

ما بايد پدرانمان را دوست بداريم !

برايشان دم پايي مرغوب بخريم

و وقتي ديديم به نقطه اي خيره مانده اند

برايشان يك استكان چاي بريزيم !

پدران ،

پدران ،

پدرانمان را

بايد كه دوست بداريم ،

قبل از آنكه

همه چيز به خاطره مبدل گردد !

(کابوس های روسی ، از مجموعه چشم چپ سگ – اثر زنده یاد حسین پناهی – صفحه 20)